مرد و نامرد
سالها جز خنجر نامرد نديدم
خنجر را از پشتم بيرون كشيدم
دست نامرد دادمش و گفتم
دوباره زن من نبريدم
آن نامرد بي وفا دوباره زد بر پشت خستم
اين بار نه از پشت و از جلو شكستم
قامتم راست كردم تا بگويم
دوباره زن منتظر خنجرت هستم
از عشق دروغين به خود پيچ مزن
خنجر نامردي ات را در غلاف زن
چو خواستي بر من زني اين را بدان
پشتم جاي خنجر ندارد بر جلو زن
به زانو افتادم جلوي پايش
رو به قبله كردم و گفتم دعايش
خالق ناخالقش كردم صدايش
از نامرديش گفتم برايش
خالقش هم گريه كرد اين نيست رضايش
بخشيدمش او را درنزد خدايش
خدايا از نامرديش كن او را جدايش
مردش از دنيا ببر او هست سزايش
سالها با نامردان سر كرده بودم
از درد خنجرهايشان بريده بودم
چرا ان روزها با تو بودم
مردي را در وجودت يافته بودم
اموزگار درس مردانگي گشتي برايم
من شاگردي و تو تو مردي برايم
نامردي را از وجودم نابود كردي
آب گشتي و چو شمع سوختي برايم
زخم نامردان را دگر از ياد بردم
خنجرهايشان را فراموشي سپردم
در بازي با اين زندگي هرگز نبردم
يكبار دنيا امدم صدبار مردم
با ديدنت تولدي دوباره يافتم
به سوي مرد بودن و مردي شتافتم
در وجودت چيزي جز مردي نيافتم
راز دوستي با د



















به نام خالق زیبایی ها و ضمن عرض سلام خدمت دوستان عزيز